زمان انتشار : ۲ اسفند ,۱۳۹۹ | ساعت : ۱۴:۵۸ | کد خبر : 212562 |

شفقناقم- عضو انجمن علمی کلام اسلامی حوزه علمیه گفت: کسانی که منابر و فضای مجازی در اختیارشان است باید به تبیین مبانی اصیل اسلامی بپردازند و جهان اسلام را از این فتنه ای که اخیراً گریبانگیر کشورهای اسلامی شده است نجات دهند.

به گزارش شفقنا، حجت الاسلام علیرضا سبحانی پیرامون رابطه ایمان و کفر به عنوان یکی از چالش های عصر جدید بیان داشت: دنیایی که در آن زندگی می کنیم دنیای پرتنش و خشونت است. روز یا هفته ای نمی گذرد که اخبار ناگواری از قتل عام مسلمانان به ویژه شیعیان شنیده می شود اخیراً حادثه ناگواری که در بغداد و همچنین برای معدن چیان در پاکستان اتفاق افتاد بسیار متاثر کننده بود.

او عنوان کرد: در کشورهایی که دین به عنوان یک عنصر رسمی معرفی می شود از دین می توان علیه دین بهره گرفت و متاسفانه تکفیر از مهم ترین برداشت این ضابطه است، تکفیری ها بر پیکره اسلام ضربه وارد می کنند، بنیان کشورهای اسلامی را از بین می برند، جوانان ما را به خاک و خون می کشند و زنان و کودکان را به اسیری می برند. اینها در واقع فرمایش پیامبر(ص) را فراموش کرده اند رسول خدا می فرماید «إِنَّ الرِّفقَ لَا یَکونُ فی شَیءِ إِلّا زَانَهُ وَلَا یُنْزَعُ مِن شیءٍ إِلّا شَانَهُ[۱]؛ نرمش و  ملایمت هر کجا که باشد مایه زیبایی است و هر کجا که خشونت و ناملایمت باشد موجب تباهی خواهد شد.»

استاد حوزه علمیه قم ادامه داد: مفسرین در ذیل این آیه شریفه «وَ لاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً» ( نساء: ۹۴) ، ماجرای «اسامه ابن زید» را نقل می کنند که فردی را به قتل رسانیده بود به ظن اینکه او از ترس، اظهار مسلمانی کرده است. زمانی که این خبر به گوش پیامبر (ص) رسید بسیار متاثر شد و این آیه نازل شد که « وَ لاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً».[۲] وظیفه عالمان اسلامی مبارزه با هرنوع بدعت است زیرا پیامبر (ص) فرمود: «إِذَا ظَهَرَتِ اَلْبِدَعُ فِی أُمَّتِی فَلْیُظْهِرِ اَلْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ یَفْعَلْ فَعَلَیْهِ لَعْنَهُ اَللَّه[۳]ِ؛ اگر بدعتی در امت حاصل شد بر علمای امت واجب است که روشنگری کنند، اگر بعضی از افراد به جهت ترس و یا حفظ موقعیت و برخی منافع دیگر، روشنگری نکنند و مهر سکوت بر لبهای خود بزنند مورد لعن خدا قرار می گیرند.»

او گفت: کسانی که منابر و فضای مجازی در اختیارشان است باید به تبیین مبانی اصیل اسلامی بپردازند و جهان اسلام را از این فتنه ای که اخیراً گریبانگیر کشورهای اسلامی شده است نجات دهند.

سبحانی ادامه داد: ابن فارس در مقاییس اللغه می نویسد: کفر در اصل به معنای «ستر و پوشاندن» است. کسی که خود را با زره و لباس می پوشاند، «قد کَفَر درعه» می گویند. همچنین کسانی که نعمت های خداوند ناسپاسی می کنند به آن کفران نعمت می گویند. راغب اصفهانی در کتاب المفردات می نویسد: در زبان عرب به شب، کافر می گویند چون با تاریکی خود افراد را می پوشاند. وی می نویسد به کشاورز، کافر می گویند چون دانه و بذر را در دل زمین پنهان می کند؛ پوست هاى میوه ها را کافور مى نامند چون میوه ها را می پوشاند. البته یک احتمال دومی هم در معنای لغوی به کفر داده اند که به معنای تبری می باشد. این اصطلاح در قرآن نیز به کار رفته شده است: «یَوْمَ الْقِیَامَهِ یَکْفُرُ بَعْضُکُمْ بِبَعْضٍ ؛ در روز قیامت برخی به برخی دیگر کفر می ورزند». خلیل بن احمد فراهیدى (متوفی ۱۷۰) می گوید که ایمان به معناى تصدیق و گواهى دادن است. «وَ مَا أَنْتَ بِمُؤْمِن لَنَا و ما أنت بمصدّق لنا». که گفتار فرزندان یعقوب(ع) به پدرشان می باشد.

او با ذکر این نکته که در معنای اصطلاحی ، پنج برداشت از سخنان متکلمان درباره ایمان استفاده می شود، گفت:  الف. نظریه اول نظریه ابن کرّام سجستانى از متکلمان قرن سوّم هجرى است که مى گوید: «ایمان، گواهى دادن با زبان است، هرچند در باطن، کافر و منکِر باشد. به عبارت دیگر ایمان یعنی اظهار لسانی حتّى با کُفر قلــبى.  و اینگونه استدلال می کند که پیامبر گرامی (ص) به ظاهر افراد توجه می کرد نه به بواطن افراد. این استدلال کاملا مردود است زیرا هرگاه روشن شود زبان شخصی با دل او همراه نیست، او منافق است نه مؤمن. خداوند می فرماید: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَ مَا هُمْ بِمُؤْمِنِین؛ برخى از مردم مى گویند به خدا و روز دیگر ایمان آوردیم ولى دروغ مى گویند، آنها مؤمن نیستند».(بقره: ۸)

استاد حوزه علمیه قم در مورد پذیرش ایمان لسانی افراد توسط پیامبر اکرم (ص) ااظهار کرد: این مسئله بخاطر این است که پیامبر مأمور به ظاهر است، مامور به باطن نبوده.  زمانی که خالد بن ولید، از پیامبر سئوال می کند: «ربّ رجلٍ، یقول بلسانِه ما لیس فى قَــلبه؛ چه بسا مردى با زبان چیزى مى گوید که درونش نیست. پیامبر (ص) در پاسخ او می فرماید: «انى لم أُومِر أن أشقُّ عن قلوب الناسّ؛ من مأمور نشدم که دل هاى مردم را بشکافم تا از وضع آنها آگاه شوم»[۴]. یعنی تصدیق قلبی را لازم می داند هرچند در زبان مخالف آن را بگوید.

او به دومین تعریف متکلمان از ایمان پرداخت و گفت: ب. نظریه جهم بن صفوان(م۱۲۷) که  درست نقطه مقابل نظریه ابن کرّام است. او مى گوید: تصدیق قلبى در ایمان، کافى است; هرچند در زبان مخالف آن بگوید.  در این جا نیز مناقشه وجود دارد؛ به گواه اینکه قرآن کریم کسانی را که قلباً ایمان دارند اما به خاطر منافع دنیوی به انکار آن پرداخته اند را کافر شمرده است. فرعون  به حقانیت  حضرت  موسی (ع) آگاهی داشت اما برای حفظ تاج و تخت خود رسالت حضرت موسی را انکار کرد.فلذا هنگام غرق شدن گفت: «انا من المُسْلِمِینَ» ( یونس: ۹۰).

سبحانی، سومین برداشت از تعریف ایمان نزد متکلمان را نظریه خوارج دانست و ادامه داد:  گروه های تکفیرى که بعد از عثمان به وجود آمدند علاوه بر ایمان قلبی و اقرار لسانی، عمل به احکام را هم جزء مؤلّفه هاى ایمان به شمار می آوردند. تفاوتی که این نظریه با نظریه مشهور وجود دارد این است که در نظریه خوارج، عمل به احکام جزئی از مولفه های ایمان است اما در نظریه مشهور (شیعه و اشاعره..)، التزام عملی به احکام را ثمره ایمان می دانند. ثمره این بحث که عمل جزئی از ایمان باشد یا میوه ایمان باشد، این است که  در دیدگاه خوارج، اگر کسی زاهد زمانه باشد اما یکبار در عمرش دروغ بگوید و توبه نکند، او کافر و مخلّد در نار است اما در دیدگاه شیعه و اشاعره، ایمان چنین فردی پابرجاست و اگر  توبه کند، خداوند از گناهان او می گذرد و در این دنیا با او مانند  مومن رفتار می شود.

او تصریح کرد: البته نظریه خوارج بر خلاف سیره پیامبر است. امام علی (ع) در نهج البلاغه به این مطلب اشاره می کند: که پیامبر خدا (ص) مرتکبان گناه کبیره را مؤمن به حساب مى آورد; به گواه اینکه زانى را سنگسار کرد و بر او نماز گزارد; قاتل را کشت; دست سارق را برید و زانى غیر محصن را شلاق زد; امّا آنان را از بیت المال محروم نساخت و هرگز اسامى آنان از دفتر بیت المال پاک نکرد.»[۵]

استاد حوزه علمیه چهارمین نظریه را مربوط به معتزله دانست و گفت: نظریه معتزله (و زیدیه) نظریه وسطى میان نظریه خوارج و مشهور است و در آن عمل از مؤلفه های ایمان است، ولى نه به این معنا که اگر فردى در دنیا معصیتی را مرتکب شد او را کافر بدانیم بلکه در این دنیا در یک حالت برزخی است و اسم آن برزخ را می گذارند «منزله بین المنزلتین».

او افزود: وجه اشتراک معتزله و خوارج هم در همین است که اگر این فرد در دنیا معصیت کرد و توبه نکرد، مخَلَّد در نار است در حالی که خداوند در سوره تغابن می فرماید: «فَمِنْکُمْ کَافِرٌ وَ مِنْکُمْ مُؤْمِنٌ»[۶] این حصر دالّ بر این است که چیزی به نام « منزله بین المنزلتین» وجود ندارد.

سبحانی پنجمین برداشت از تعریف ایمان را مربوط به شیعیان و نظریه مشهور دانست و گفت: متکلمان و فقیهان ما، براى ایمان  دو مؤلّفه معرّفى مى کنند که شامل تصدیق قلبى و اقرارزبانى است که هر دوی اینها باید همراه هم باشند والاّ مومن شمرده نمی شوند، نتیجه اینکه گناه سبب خروج از ایمان نمى شود و همچنین او را در حدّ وسط قرار نمى دهد، بلکه مى گوید مؤمن است، اما از اطاعت خدا بیرون رفته است، او را کافر نمی دانیم بلکه فاسق می نامیم.

رفع یک شبهه

استاد حوزه علمیه قم ابراز داشت: گاهى تصور مى شود نظریه مشهور متکلمان و فقیهان، شبیه نظریه مرجئه است، مرجئه شعاری دارند با این مضمون «قَدَّموا الایمان و أخّروا العمل؛ گفتار مقدم بر عمل است» یعنی معصیت ضرری به ایمان وارد نمی کند. قائل هستند اگر کسی ایمان قلبی داشته باشد و اقرار لسانی کند، دزدی و حتی آتش زدن کعبه، ضرری به ایمان او وارد نمی شود. یعنی ایمان را مهمّ به شمار می آورند و عمل را کم اهمیّت جلوه می دهند.

او در مقام پاسخ به نظریه مرجئه گفت: درست است که عمل جزء سازنده و از مولفه های ایمان نیست اما به معنای تاثیر نداشتن در سرنوشت انسان نیست. عمل هم در زندگی دنیوی موثر است و هم در سرنوشت اخروی انسان ها تاثیر دارد. ابواب مختلفی در شرع اسلام داریم به نام حدود، دیات، قصاص … که همه گواه بر اهمیت دادن اسلام به عمل است. نظریه مشهور که عمل را از ایمان تفکیک می کنند به این معناست که اگر کسی معصیت کرد، نمی شود او را کافر خطاب و احکام کفر را بر او جاری کرد بلکه صِدق ایمان، و ورود در جرگه مؤمنان، مطلبى است و نجات در آخرت مطلبى دیگر.

مؤلفه های تفصیلی ایمان

سبحانی به تشریح مولفه های تفصیلی ایمان پرداخت و گفت: پیامبرى که از جانب خدا برانگیخته مى‌شود، باید به همه آنچه که به او وحى شده است، ایمان بیاوریم. کسی نمى تواند بخشى را بپذیرد و بخش دیگر را نادیده بگیرد، زیرا چنین تبعیضى، نوعى تکذیب وحى به شمار مى رود. سؤال این جاست آیا ایمان تفصیلی به همه مولفه ها لازم است یا ایمان اجمالی کافی است؟ در این باره پاسخ روشن است، برخى امور براى همگان روشن است و نیازی به استدلال و برهان ندارد، مانند اعتقاد به توحید و معاد و همچنین وجوب نماز که بر همگان روشن و معلوم است و ایمان تفصیلی به اینها لازم است، اما درباره قسمتى از معارف و احکام که در کتاب و سنّت آمده است و همگان از آن اطلاع تفصیلى ندارندو  این جا ایمانِ اجمالى کافى است؛ به عنوان مثال، کسی نمیداند  «توحید صفاتی» به چه معناست، آیا صفت خدا عین ذات خداست؟ همین مقدار که «ما جاء به النبی» را معتقد باشد، ما او را مومن می شماریم. اتفاقا ایجی و تفتازانى نیز به همین مسئله اشاره می‌کنند.[۷]

او سپس به بیان مؤلفه های تفصیلی ایمان پرداخت و ادامه داد:

  1. اعتقاد به وجود خدا: اعتقاد به وجود صانع نخستین قدم در ورود به دایره ایمان است و تمام و شرایع آسمانی در این اصل، اتفاق نظر دارند.
  2. اعتقاد به وحدانیت خدا: دومین مولفه، اعتقاد به وحدانیت و یگانگى اوست، تمام ادیان ابراهیمى بر اصل وحدانیت اتفاق دارند. از این جهت که او وجود بسیط دارد،  قرآن مى فرماید: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» یا از این جهت که او مانندی ندارد: «و لم یکن له کفوا احد».[۸]
  3. توحید در خالقیت: سومین مولفه ای که باید به آن ایمان آورد، «توحید در خالقیت» است یعنی خالق و آفریدگارى جز او نیست، «قُل الله خالِقُ لِکُلِّ شَیء و هُوَ الواحد القهار»[۹]  البته در اینجا باید مطلبی را اشاره کنیم و آن اینکه مراد از توحید در خالقیت، «خالقیت استقلالى» است، یعنى بدون اعتماد به کسى یا مقامى، خداوند آفرینش گری دارد، ولى آفرینش گرى تبعی که در پرتو استمداد از قدرت خدا باشد، به خدا اختصاص ندارد و جنبه عمومى دارد و «خالقیت تبعی» نام دارد.  خداوند متعال این مطلب را به حضرت مسیح (ع) نسبت می دهد و چنین مى فرماید: « وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ[۱۰]…؛ هنگامى که به اذن من، از گِل چیزى به صورت پرنده مى ساختى و در آن مى دمیدى و به فرمان من، پرنده اى مى شد». در اینجا خدا، حضرت مسیح (ع) را خالقِ صورت معرفى مى کند. یکی از دلایل دیگری که  خالقیت تبعی اختصاص به خداوند ندارد، این است که خداوند، خود را «احسن الخالقین» معرفی می کند.

مدیر موسسه امام صادق (ع) گفت: توحید در خالقیت مورد پذیرش عرب جاهلی هم بوده است یعنی اعراب جاهلی، توحید در خالقیت را قبول داشتند اما شرک آنها در مراتب بعدی بوده است. آیه شریفه می فرماید: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ؛[۱۱] هر گاه از آنان بپرسى: چه کسى آسمان‌ها و زمین را آفریده است‌؟» مسلّماً مى‌گویند: «خداوند قادر و دانا آن‌ها را آفریده است».[۱۲]

او چهارمین مولفه را توحید در ربوبیّت عنوان کرد و افزود: در زبان فارسی، این مولفه خیلی زیبا از هم تمییز داده شده است. آنجا که خداوند خودش را خالق معرفی می کند، در ترجمه فارسی باید بگوئیم «آفریدگار»، آنجا که خداوند خودش را مدبّر معرفی می کند باید ترجمه کنیم، «پروردگار» یا «کردگار». پس مقام آفریدگاری از مقام پروردگاری متفاوت است. خداوند در سوره رعد مى‌فرماید: «اللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا؛خدا همان کسى است که آسمان‌ها را بدون ستون‌هایى که براى شما دیدنى باشد، برافراشت». سپس در آخر آیه مى‌فرماید: (یُدَبِّرُ الْأَمْرَ) فقره نخست، حاکى از خالقیت و آفریدگاری و فقره دوم، حاکى از ربوبیت و پروردگاری است. بسیاری از آیات قرآن که در نقد اندیشه مشرکان نازل شده است، ناظر به تثبیت توحید ربوبی است. برخی مفسرین به این نکته اشاره کرده اند که آیه (لو کان فیهما آلهه الا الله لفسدتا) ناظر به توحید در خالقیت نیست بلکه ناظر به توحید در ربوبیت است.[۱۳]

سبحانی ادامه داد: پنجمین مولفه ایمان توحید در عبادت است، از برخى آیات استفاده مى شود که دعوت به «توحید و عبادت خداوند» اصل مشترک تمام پیامبران الهی است; چنان که مى فرماید: «وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فِى کُلِّ أُمَّه رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»، همچنین توحید در عبادت را از برخی آیات استفاده می کنیم: «ٰایاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ». این نوع توحید مورد اتفاق همه موحدان است.

تعریف عبادت

او بیان داشت: نکته مهم در مسئله مرز توحید و شرک این است که ما مرز عبادت را از تکریم بازشناسی کنیم. لغزشگاه پیروان «ابن‌تیمیه» و «محمد بن‌عبدالوهاب» این است که عبادت را نتوانستند درست تعریف کنند و هرنوع تکریم و تعظیم را مصداق پرستش گرفته ‌اند. اما تعریفی که ما از عبادت می دهیم این است: «الخضوع أمام موجود، بما انّه خالقٌ او ربّ»؛ کرنش در برابر کسی که معتقد باشیم او یا خالق ماست یا رب ماست، اگراین دو قید نباشد، عبادت نیست؛[۱۴] سجده ای که ملائکه بر حضرت آدم کردند چون دارای این دو قید نبود و به دستور خداوند انجام شد، مصداق پرستش نیست.

عضو انجمن علمی کلام اسلامی حوزه، ششمین مولفه تفصیلی ایمان را پذیرش نبوت پیامبر خاتم (ص) دانست و تشریح کرد: گواه بر رسالت پیامبر (ص) جزو ایمان است، خداوند اوصاف  مؤمنان را چنین بیان مى کند، «الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الأُمِّىَّ الَّذِى یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْرَاهِ وَ اِنْجِیلِ،[۱۵] همانها که از فرستاده (خدا)، پیامبر «اُمّى» پیروى مى کنند».

او یادآور شد: پیامبر گرامى(ص) معجزات گوناگونى داشته است; ولى معجزه جاودان او قرآن است که باید به آسمانى بودن آن ایمان آورد.

سبحانی، هفتمین مولفه را معاد روز رستاخیز عنوان کرد و یادآور شد: خداوند در آیات قرآن در کنار ایمان به خدا، ایمان به معاد را ذکر می کند، «مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الآخِر»ِ[۱۶]، بسیارى از متکلمان از یادآورى این اصل غفلت کرده اند، درحالى که ایمان به معاد، اساسِ دین به شمار مى رود و هر نوع برنامه اصلاحى که فاقد این اصل باشد، مسلک نامیده شده، نه دین.

او هشتمین مولفه را اعتقاد به ضروریات دین دانست و ادامه داد: ضرورى دین، خود، اصل مستقلى نیست لکن انکار آن، به انکار یکى از اصول پیشین برمى گردد.

مدیر موسسه امام صادق (ع)، پیراستگى از غلو و دورى از نصب را  نهمین مولفه عنوان کرد و توضیح داد: غلو این است که انسان اشخاصى، را فراتر از حدّى ببرد که خدا معین کرده است. اگر پیراستگى از غلو شرط ایمان است، پیراستگى از نصب هم از همین مؤلفه هاست و مقصود این است که انسان به دشمنى با عترت معتقد شود و این سبب خروج او از دین می شود.

در این جا به سخنی از مرحوم علامه مجلسى را نقل می کنیم، او مى گوید: «اسلام عبارت است از اقرار به وجود خدا و رسالت پیامبر (ص) و انکار نکردن آنچه از ضروریات دین اسلام است، بنابراین اقرار به ولایت ائمه اطهار (ع) در مسلمان بودن افراد، شرط نیست و تمام فرقه هاى مسلمان که شهادتین را اظهار کرده اند، داخل در اسلام خواهند بود، جز نواصب و غالیان»[۱۷].

فزونی و کاستی پذیری ایمان

او بیان کرد: یکى از گزاره هاى مربوط به تبیین معناى ایمان، مسئله فزونى و کاستى پذیرى ایمان است. فخر رازی می گوید: دو احتمال است، ۱) اگر عمل از مؤلفه ایمان نباشد، فزونی و کاستی را نمی پذیرد ۲)ولی اگر عــمل، جزئی از ایمان شمرده شود، فزونى و کاستى مى پذیرد، این بخش قابل  مناقشه‌ای است.

اولاً اگر عمل جزء مؤلفه های ایمان نباشد، کاستى و فزونى مى پذیرد. چرا که این مسئله از بدیهیات است، ایمان و باورهاى انسان، داراى درجات است. مثلا ایمان ما به اینکه ۴=۲+۲ هرگز با ایمان ما به اینکه «نور ماه انعکاس خورشید» است، مساوى نیست. ایمان افراد به مسائل حسی و تجربی به مراتب بیشتر از مسائل عقلی و برهانی است. مضافاً براینکه قرآن کریم بر این مساله تأکید می کند. خداوند در سوره انفال می فرماید: «وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَانًا».[۱۸]

ثانیا: فخررازی می گوید اگر عمل، جزوی از ایمان باشد فزونی و کاستی می پذیرد. باید ببینیم عمل به چگونه در مفهوم ایمان گنجانده شده است. اگر عمل به صورت عام مجموعى در ایمان اخذ شده باشد، امر ایمان دائر بین وجود وعدم خواهد بود و کاستى و فزونى نخواهد پذیرفت، اما اگر عمل به صورت عام أفرادی در ایمان اخذ کنیم، مسلّماً با فزونى و کاستى عمل، ایمان نیز فزونی و کاستی بخود می گیرد.

سبحانی گفت: موضوع بعدی این است که اگرچه عمل را جزء مؤلفه های ایمان نمی شماریم، اما معتقدیم، تاثیر و کیفیت عمل در رشد ایمان بسان تأثیر ریشه هاى درخت بر شاخه هاست. گاهی باغبان برای تقویت ریشه ها برخی شاخه ها را تقویت و برخی زوائد را می زند، اگر ما به شاخه ها و عمل خود توجه نکنیم ممکن است ایمان ما از بین برود. قرآن مجید چنین حقیقتی را این گونه بیان می کند: «ثُمَّ کَانَ عَاقِبَهَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوئ أَنْ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللّهِ وَ کَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُونَ؛[۱۹] سرانجامِ کسانى که کارهاى بد را انجام مى دادند، پایان کار اینها این شد که آیات خدا را تکذیب کردند و آنها را به سخره گرفتند». باید به این نکته توجه کرد که اگرچه عمل جزئی از مولفه های ایمان نیست اما در سرنوشت و سعادت اخروی انسان ها بسیار تاثیرگذار است.

آیا عمل از عناصر سانده ایمان است؟

او اظهار کرد: موضوع بعد این است که آیا عمل از عناصر سازنده ایمان می باشد؟ آیات قرآن به روشنى گواهى مى دهند که عمل، غیر از ایمان است،

  1. «اِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛[۲۰] آنان که ایمان آوردند و کارهاى نیک انجام دادند». این آیه، «عمل» را بر«ایمان» عطف کرده است و این امر به طور واضح نشانه جدایى عمل از ایمان است. البته کسانى که عمل را جزو ایمان مى دانند، در پاسخ این استدلال مى گویند عطف عمل به ایمان از قبیل عطف خاص بر عامّ است و البته این بر خلاف ظاهر آیه است.
  2. «وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ[۲۱]؛ آن کس که به نیکى ها عمل مى کند، درحالى که به خدا ایمان دارد».
  3. در آیه دیگر می فرماید: «وَ اِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا فَاِنْ بَغَتْ اِحْدَاهُمَا عَلَى الأُخْرى فَقَاتِلُوا التى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ اِلَى أَمْرِ اللّهِ؛[۲۲] هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم نبرد کنند، میان آن دو گروه صلح را بر پا کنید و اگر یکى از آن دو طائفه بر دیگرى ستم روا کند، با او بجنگید تا به حکم الهى صلح عادلانه گردن نهد». در این آیه خداوند دو گروه را که با هم مى جنگند، مؤمن مى خواند، حتى گروه دوم را که بر گروه دیگر ستم روا مى دارد نیز مؤمن مى داند.
  4. در آیه دیگر می فرماید: « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ[۲۳]؛ اى افراد با ایمان! تقوا را پیشه خود قرار دهید و با صادقان و راستگویان، همراه باشید». اگر عمل جزء ایمان باشد ، صادق بودن در ایمان نهفته است و دعوت او به تقوا و انجام واجبات و ترک محرمات امرى لغو خواهد بود. برخى آیات گواهى مى دهند جایگاه ایمان، قلب است.

سبحانی گفت: امام علی(ع) در نهج البلاغه در خطبه ۱۲۷ نهج البلاغه، که قبل از جنگ نهروان بیان داشته اند، می فرمایند: «پیامبر خدا مرتکبان کبیره را مومن به شمار می آورد. سارق را حد زد، او را از بیت المال محروم نکرد، زانی غیر محصن را شلاق زد، او را از ارث محروم نکرد».

بخارى نقل مى کند: آنگاه که على(ع) روانه جنگ با خیبریان بود، پس از آنکه چند گام دور شد، ایستاد و صدا زد: یا رسول الله! تا چه زمانى با آنان بجنگم؟ پیامبر فرمود: أقَاتِلَ النّاس حتى یشَهْدوا أن لا اله الاّ الله و أن محمّداً رسول الله… فاذا فعلوا ذلک فقد عصموا منى (منک) دماءُهم واموالُهم الاّ بحقِّ الاسلام و حسابهم على الله؛  تا آن زمان با آنها بجنگ که به یگانگى خدا و رسالت محمد (ص) گواهى دهند. هرگاه این دو کار را انجام دادند، جان و مال آنان محترم خواهند بود. این روایت را افراد دیگری هم نقل کرده اند.[۲۴] در این جا سؤالی مطرح است که از برخی روایات استفاده می شود که عمل جزئی از ایمان شمرده شده است. در روایتی، ابن قیس به امام باقر (ع) می گوید: اگر کسی به گناهی آلوده شود، ما او را از جرگه مومنان خارج نمی کنیم. امام باقر (ع) فرمود: « انسان در حال ایمان، زنا و دزدی نمی کند».[۲۵] از این روایت برخی استفاده کردند که عمل جزوی از مفهوم ایمان است. پاسخ این است که از جمع بین آیات و روایات استفاده میشود که ایمان دارای دارای درجاتی است.

  • آیاتى هستند که گروهى را مسلمان می خواند اما از ایمان بویى نبرده اند، مانند آیه« قَالَتِ الأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا»[۲۶].مقصود از اسلام تسلیم زبانى و مقصود از ایمان تصدیق قلبى است که اعراب بیابانى واجد آن نبودند.
  • گروه دوم کسانی که علاوه بر تسلیم زبانى، ایمان هم در دل آنها جای گرفته است. اینها مومن به حساب می آیند و جان و مالشان محترم است و آیات گذشته بر این گواهی میدهد.

گروه سوم کسانی هستند که علاوه بر اقرار لسانى و تصدیق قلبى، ملتزم به احکام اسلامى نیز هستند. در اینجا علاوه بر اینکه فرد جزو مؤمنان به شمار مى آید و جان و مال او محترم است، در آخرت نیز سعادتمند خواهد بود. روایت امام باقر(ع) ناظر به همین قسم است. روایاتی که دوری از عمل زشت مانند زنا و دزدی را جزوی از مولفه های ایمان معرفی می کند مراد درجات بالای ایمان است.

اسباب کفر

او در بخش دیگر سخنان خود به اسباب کفر اشاره کرد و گفت:

  • ندانستن یا انــکار مؤلفه های تفصیلی ایمان موجب کـفر است، ولى در این مورد چه بسا جهل کافر پذیرفته شود اما ما به لحاظ فقهی و کلامی، کسانی که ندانند را کافر می شماریم.
  • دومین سبب کفر، انکار ضروری دین است، مانند اینکه کسی این مطلب را که پیامبر۶ فرموده است را با علم به اینکه جزو شریعت محمدی است انکار نماید. شاید این سئوال پیش بیاید که چه تفاوتی بین ندانستن و انکار مسائل ضروری دین وجود دارد؟

پاسخ این است که کسانی که اصول توحیدی را قبول ندارند، اگر قبول نداشته باشند یا منکر شوند اینها ظاهرا و باطنا کافر هستند. خواه منکر جاهل باشد یا عالم; قاصر باشد یا مقصر; هرچند در برخى موارد ممکن است در پیشگاه خدا معذور باشد.

اما در مورد مسائل ضروری دین این مساله متفاوت است. فقهاء می گویند در مورد این مساله باید از این شخص، استفسار کرد. یعنى بداند میان رسالتِ رسول خاتم و وجوب نمازهاى پنج گانه یک نوع ملازمه است و این دو از هم جدایى نمى پذیرند، چنین شخص طبعاً کافر خواهد بود; اما اگر منکر، توجه یا ذهنیتی به این ملازمه ندارد،  مانند کسانی که دسترسی به معارف ندارند، فقهاء اینها را کافر به حساب نمی آورند.

عبارات علماء در مورد منکر ضروری دین

سبحانی به کلام برخی علما در مورد منکر ضروری دین اشاره کرد و افزود: محقّق اردبیلى مى گوید: «الظاهر أنّ المراد بالضرورى الذى یُکَفِّر مُنکِرُه،  الذى ثبت عنده یقیناً کونُه من الدین».[۲۷]

«فاضل اصفهانى» در  تعریف مرتد مى گوید: «وکلّ من أنکر ضروریّاً من ضروریّات الدین مع علمه بأنّه من ضروریّاته…».[۲۸]

فاضل نراقى در این باره مى گوید: «وانکار الضرورى انّما یوجبه الکفر[ لو وصل عند المنکر حدّ الضروره».[۲۹]

صاحب جواهر مى گوید: «فالحاصل أنّه متى کان الحکم المنکَر فى حدّ ذاته ضروریاً من ضروریّات الدین ثبت الکفر بانکاره ممّن اطّلع على ضروریّته عند أهل الدین».[۳۰]

سید یزدى کتاب عروه مى گوید:«والمراد بالکافر من کان منکراً للاُلوهیه… أو ضروریّاً من ضروریات الدین مع الالتفات الى کونه ضروریاً».[۳۱]

کافر کسی است که منکر خداوند یا رسالت یا امری ضروری از ضروریات دین شود، البته انکار ضروری دین در صورتی موجب کفر می‌شود که توجه به ضروری بودن آن داشته باشد، به گونه‌ای که انکار آن، به انکار رسالت بازگشت کند.»

او همچنین گفت: آیت الله خوئى در کتاب طهارت می فرماید: «انکار ضرورى مستلزم کفر و نجاست منکِر است آنجا که ملازم با تکذیب نبى باشد، براى مثال، طرف با علم به اینکه آنچه را انکار مى کند جزو دین است، انکار نماید، اما اگر این شرط محقق نباشد، منکر آن کافر نیست. مخالفانِ ولایت هرچند منکر امامت امامان هستند، چون یقین ندارند پیامبر (ص) چنین مطلبى را فرموده است، انکار آنان مایه کفر نیست بنابراین ولایت از ضروریات «مذهب شیعه» است و از ضروریات دین نیست».[۳۲]

تکفیر مطلق و معین

سبحانی تصریح کرد: آیت الله خوئی در این مورد می گوید از مسائل مربوط به تکفیر که مورد توجه عالمان و دانشمندان قرار گرفته است، تفکیک بین دو نوع تکفیر مطلق و تکفیر معین است. تکفیر مطلق روشن است و فقط فقیه در پرتو آگاهى از موازین اسلام مى تواند بگوید مثلاً کسى که خاتمیت پیامبر اکرم (ص) را منکر باشد، کافر است، یا کسى که قائل به وحدت وجود به معنی خاص باشد، از خیمه اسلام بیرون است. در تکفیر مطلق، فرد مطرح نیست. حکمى است به صورت کلى که از فقیه سر مى زند، در تکفیر معین، شخص خاص مثل سلمان رشدی را در نظر مى گیرند و به کفر او حکم مى شود. تکفیر چنین شخصى باید مراحلى را طى کند تا او به کفر محکوم شود.

  • شرط اول این است که حجت بر او تمام شود و راه راست براى او آشکار گردد.ابنتیمیه، پیشواى گروه تندرو، به این اصل نیز تصریح مى کند و مى گوید: کسى حق ندارد فردى از مسلمانان را حتى اگر راه خطا برود، تکفیر کند; مگر اینکه حجت بر او اقامه شود و راه راست براى او آشکار گردد. ]حتّى به این اکتفا نمى کند و مى گوید:[کسى که اسلام او به یقین ثابت شد، با شک از میان نمى رود; مگر اینکه حجت بر او تمام شود. [۳۳]
  • احراز قصد را دومین شرط از شرایط خروج از دایره ایمان است: باید فرد قاصد معنایى باشد که به زبان جاری میکند و تا قصد او احراز نشود، اعتبارى به لفظ او نیست، مثلا فردى مى گوید: «من معتقد به وحدت وجودم». باید در این مورد کوشش کرد تا مقصود او را به دست آورد که کدامیک از اقسام آنرا اراده کرده است.

الف) مى گوید مفهوم وجود یکى بیش نیست و این لفظ به یک مفهوم بر واجب و ممکن صدق مى کند و آن مفهوم «طرد عدم» است.

ب). بگوید علاوه بر اینکه وجود،  مفهوم واحد دارد، حقیقت آن نیز در تمام مراحل یکى است اما از نظر مصادیق با یکدیگر متفاوت است یعنی بخشی به واجب الوجود و بخشی به ممکن الوجود تطبیق می کند. این همان قول به تشکیک است

ج) اما کسی ممکن است بگوید، من وحدت وجودی ام به معنای وحدت وجود و موجود. یعنی یکسانی خالق و مخلوق را مطرح میکند، و عملاً منکر خالقیت و مخلوقیت شده است. این قول  مایه انحراف است و اگر تأویل نکند، مایه کفر است.[۳۴]

موانع کفر

او به موانع  کفر هم اشاره کرد و گفت: ممکن است گاهی اوقات اظهار کفر از روی تقیه باشد در این صورت، اظهار کفر، سبب کفر افراد نمی شود. مانع دوم، امکان تاویل است. اگر کسی مطلبی را گفته باشد، اگر امکان تاویل برای او وجود داشته باشد، این یکی از موانع تکفیر است.

عوامل تکفیر

عضو انجمن علمی کلام اسلامی حوزه بیان کرد: برای تکفیر چند عامل می توان ذکر کرد: مقدس مآبی و جمود فکری برخی افراد گاهی سبب تکفیر می شود. در جنگ حنین، حرقوص بن غین در مورد تقسیم غنائم جنگی بر پیامبر (ص) خشمگین شد، ماجرا به حدی بود که اسباب ناراحتی خلیفه دوم شد و می خواست او را به قتل برساند، اما پیامبر  از این امر ممانعت کرد. پیامبر در مورد وی فرمودند: «در آینده افرادی از نسل این فرد به وجود خواهد آمد که از دین آنچنان خارج خواهند شد که تیر از کمان خارج خواهد شد».

سئوالی که پیش می آید این است که مگر پیامبر اکرم (ص) فصل الخطاب نبود، چطور عده ای جرأت می کردند که از پیامبر عبور کنند؟ پاسخ اینکه در عصر رسالت، در فتح مکه، پیامبر اکرم۶ هنگام سفر، کاسه آبی طلبیدند و روزه خود را افطار کردند و دستور دادند که بقیه هم همین کار را انجام دهند. برخی افراد مقدس مآب، به فرمایش پیامبر (ص) عمل نکردند یعنی برخی از پیامبر عبور کردند![۳۵]

انتقام جویی

او ادامه داد: برخی تکفیرها از روی انتقام و حسادت است، درگیرى خونبارى که بین حنابله و اشاعره قرن ۵ هجرى رخ داد، سبب دربه درى بزرگان اشاعره از منطقه خراسان به حجاز شد. اینک به گوشه اى از این درگیرى اشاره مى شود:

از کلام قاضى عضدالدین ایجى ( ۷۵۶ هـ ق ) استفاده مى شود که برخى تکفیرها ریشه در انتقام جویى دارد سپس مى افزاید: برخى از معتزله حماقت به خرج داده و اشاعره را تکفیر کرده اند و برخى از اشاعره نیز مقابله به مثل کردند; ولى استاد ما (ابوسحاق اسفرائینى) گفته است: هر مخالفى که ما را تکفیر کند، ما نیز او را تکفیر مى کنیم، والاّ فلا. !!!  جاى شگفت است که پیشواى اشاعره، اسفراینى، قلمرو تکفیر را همانند میدان نبرد تصور کرده است که اگر کسى حمله کرد، او نیز حمله کند و در غیر این صورت، میدان را رها نماید. [۳۶]

گزارش دیگری که از سبکی نقل می کنند این است که او می گوید: درگیری که بین حنابله و اشاعره اتفاق افتاد به خاطر حسادت شخصی به نام کُندری بوده است. در زمان او شخصی بنام «ابوسهل بن موفق» بوده است. بعلت گرایش علماء به منزل وی،  این مساله سبب ناراحتی کندری شد؛ نزد طغرل بیک (که طرفدار حنابله ) رفت و در باره ابوسهل سعایت  او کرد. طغرل بیک را فریب داد و او نیز دستور داد که در منابر، اهل بدعت(معتزله) را تکفیر کنند و اشاعره نیز مورد لعن قرار گرفتندهمین سبب شد امام الحرمین از خراسان به حجاز فرار کند.  بیهقی، ابوالقاسم قشیری، پیشوای اهل سنت، دستگیر و تبعید شدند!!مشاهده می شود این مسائل بخاطر تنگ نظری ها و حسادت های یک عده بوده است.

تکفیر سیاسی

سبحانی بیان داشت: عده ای دست نشانده مانند جبهه النصره و داعش با خشونت های عریان و بازتاب ار فضای مجازی قصد رعب در میان مردم را دارند همانند حرکاتی که مغول در ایران انجام دادند. عجیب اینجاست که این گروه‌ها، مزد بگیر برخی کشورهاهستند و تجهیزات نظامی، لجستیکی، منابع مالی و فروش نفت آنها را برخی  کشورها به عهده گرفته اند. و جالب اینجاست که یک قطره خون از یک  یهودی بیرون نریختند، هر قساوت و دشمنی که دارند علیه مسلمانان و علی الخصوص شیعیان انجام می دهند.

او ادامه داد: تکفیری های امروز درست است که پرچم وحدت را در دست می گیرند و ندای وحدت سر می دهند اما به گفته یک نویسنده عرب این ها با یک دست پرچم وحدت به دست می گیرند و با دست دیگر خون مسلمانان بی گناه را به هدر می دهند. اینها اگر چه به وحدت دعوت می کنند اما به دنبال خلافت اسلامی هستند. این سلفی ها برای جذب حداکثری با ترسیم یک دشمن مشترک می خواهند اختلافات بین خود را پوشش دهند و عملا با این تکنیک می خواهند یک همگرایی بین گروه های سلفی ایجاد کنند.

آیا علماء شیعه اهل سنت را تکفیر می کنند؟

مدیر موسسه امام صادق (ع) اضافه کرد: در اینجا چند گفتار از عالمان شیعه گذشته و حال مى آوریم تا روشن شود هرگز علماى شیعه احدى از اهل قبله را تکفیر نمى کنند، نه قائل به کفر ظاهری بودند و نه قائل به کفر باطنی!

  1. فضل بن شاذان: او خطاب به کسانى که به شیعه کم لطفی و بى مهرى کرده اند، مى گوید:
    این گروهى که شما آن را «رافضه» مى خوانید، اگر همه طلاها و نقره هاى جهان را در اختیار آنان بگذارند که خون مسلمانى را بریزد، هرگز چنین کارى را انجام نمى دهد; مگر اینکه در رکاب امامى مانند على(ع) باشند و به فرمان او به جهاد  بپردازند.[۳۷]
  2. فقیه نجفى: صاحب جواهر مى گوید: آن کس که مخالف را تکفیر کند، برخلاف اخبار متواتر فتوا داده است; بلکه برخلاف سیره قطعـى ]بر اینکه اسلام با گفتن شهادتین تحقق مى پذیرد[ عمل کرده است. با گفتن آن، خون آنان محترم، نکاح آنها شرعى و مواریث آنان قانونى است.[۳۸] (در مورد دیگر مى گوید) عدم کفر مخالفان بالضروره روشن است و سیره قطعى و ادلّه نقلى بر آن دلالت دارد.[۳۹]
  3. شیخ انصارى: وی مى گوید: مشهور در بیان فقیهان شیعه، پاک بودنِ مخالفانِ مسئله ولایت است و نص و اجماع فقها بر این مطلب گواهى مى دهد. گذشته بر این، سیره بر اسلام و طهارت آنان جارى بوده است و پیوسته امامان ما و پیروان ایشان با آنان معاشرت مى کردند.[۴۰]
  4. امام خمینى: از روایات استفاده مى شود که اقرار به شهادتین، تمام حقیقت اسلام است و هرکس آن دو را بگوید، آثار اسلام بر او مترتب مى شود.[۴۱]
  5. آیت الله خوئى: انکار ضرورى مستلزم کفر و نجاست منکر است; آنجا که ملازم با تکذیب نبى باشد; براى مثال، طرف با علم به اینکه آنچه را انکار مى کند جزو دین است، انکار نماید; اما اگر این شرط محقق نباشد، منکر آن کافر نیست.

مخالفانِ ولایت هرچند منکر امامت امامان  (ع) هستند، چون یقین ندارند پیامبر (ص) چنین مطلبى را فرموده است، انکار آنان مایه کفر نیست; بنابراین ولایت از ضروریات «مذهب شیعه» است و از ضروریات دین نیست.[۴۲]

نظریه عالمان شیعی در مورد تکفیر را یادآور شدیم، اینک نظریه عالمان اهل سنت را مطرح می کنیم.

دیدگاه علماء اهل سنت

او گفت: در خاتمه نیز به بخشى از کلمات علماء اهل سنت اشاره مى کنیم، خواهید دید تندروترین عالمان سنّى از تکفیر اهل قبله برائت مى جستند.

فقیهان بزرگ اهل سنّت در قرن دوم و سوم – مانند ابن ابى لیلى، ابى حنیفه، شافعى، سفیان ثورى و داوود بن على – همگى مى گویند: مسلمانى را نمى توان به دلیل یک عقیده یا یک فتوا تکفیر کرد; بلکه خطاکار یک پاداش و غیر خطاکار دو پاداش دارد.[۴۳]

احمد بن زاهر سرخسى، شاگرد ویژه ابوالحسن اشعرى مى گوید: ما گفت: گواه باشید من أحدى از اهل قبله را به دلیل گناهى که از آنها سر مى زند، تکفیر نمى کنم; زیرا مى بینم همگان به معبود یگانه اشاره مى کنند و اسلام، همگان را در بر مى گیرد. [۴۴]

بغوى (۵۱۶هـ.ق) در شرح حدیث بخارى (أمرتُ أن اقاتل الناس حتى یشهدوا أن لا اله الاّ الله…) مى گوید: این حدیث دلیل بر این است که در معاشرت مردم، ظاهرِ کارِ آنان معیار ایمان و کفر است، نه بواطن آنها.[۴۵]

قاضى عیاض (م۵۴۴هـ.) مى نویسد:باید از تکفیر مسلمانانى که ظواهر قرآن را تأویل مى کنند  دورى جست; زیرا مباح شمردن خون مسلمانانى که موحدند، بس خطرناک است. ترک تکفیر هزار کافر آسان تر از آن است که از مسلمانى به اندازه خون حجامت ریخته شود. سپس اضافه مى کند: هرگاه شهادتین را در زبان جارى کردند، به فرموده پیامبر (ص) جان و مال آنها محترم است; مگر اینکه بحق اینکار انجام گیرد; مانند: قصاص.[۴۶]

محمّد بن عبدالکریم شهرستانى (م۵۴۸هـ.) در کتاب مى نویسد: آنچه بر یک فرد عامى لازم است به آن معتقد شود، این است که بگوید ۱- خدا در مُلک خود شریک ندارد  ۲- در صفات خود براى او نظیرى نیست  ۳-  همتایى در افعال ندارد و ۴- محمد (ص) رسول اوست که براى هدایت مردم خود فرستاده است؛ هرگاه بر همه اینها اعتراف کرد و چیزى را که پیامبر آورده است، انکار نکرد، او مؤمن خواهد بود.[۴۷]

ابن عساکر (م۵۷۱هـ.) مؤلف تاریخ شام، پس از نقل روایاتى در مورد تکفیر مى گوید:این روایات مانع از آن است که مسلمانان را تکفیر کنیم. هرکس مسلمانى را تکفیر کرد، با گفتار سید رسولان به مخالفت برخواسته است. [۴۸]

غزنوى حنفى (م ۵۹۳هـ) در کتاب اصول الدین مى نویسد: ما احدى از اهل قبله را به ارتکاب گناهى مادامى که آن را حلال نشمرده است، تکفیر نمى کنیم و فردى را از دایره ایمان بیرون نمى بریم; مگر اینکه به انکار چیزى برخیزد که باعث ایمان او گشته است. ایمان حقیقت واحد است و مؤمنان در آن یکسان اند. تفاوت در تقواست. [۴۹]

فخر رازى (م۶۰۶هـ.)پس از بیان واقعیت کفر، که انکار چیزى است که بالضروره پیامبر آن را آورده است، مى گوید: بنابراین ما أحدى از اهل قبله را تکفیر نمى کنیم; زیرا انکار آنان با آنچه رسول خدا آورده است، ثابت نیست; بلکه باید در اینجا صبر و حوصله به خرج داد و از خداوند توفیق طلبید. [۵۰]

نووى (م۶۸۶هـ.) که شارح صحیح مسلم مى گوید: بدان! مذهب اهل حق این است که فردى را از اهل قبله به ارتکاب گناهى تکفیر نمى کنند و افرادى را که به اصطلاح اهل بدعت هستند، تکفیر نمى نمایند. [۵۱]آنگاه با آن حدیث پیامبر (أمرت أن اقاتل الناس…) استدلال مى کند.

ابن تیمیه (م۷۲۸هـ) در مورد تکفیر مسلمانان، تحت عنوان «اهل السنّه لا یکفرون اهل السنّه بذنب و بدعه و لا یمنعون الصلاه خلفه» مى گوید:اصل در دماء، اموال و اعراض مسلمانان حرمت است. هیچ گاه چیزى از آنان براى برخى حلال نمى شود; مگر به اذن خدا و رسول او. [۵۲]   وی براى اثبات قاعده فوق به روایت پیامبر۶در حجه الوداع اشاره مى کند که پیامبر فرمودند:خون، مال و عرض مسلمانان بر یکدیگر حرام است; به سان حرمت امروز شما… [۵۳].

ابن تیمیه با توجه به حدیث فوق و دیگر احادیث (مانند: فقد باء بهما أحدهما)، ملاک مسلمانى را اظهار شهادتین و التزام ظاهرى به احکام اسلامى عنوان مى کند و در ادامه مى گوید: «و هذه الاحادیث کلها فى الصحاح»; نیز مى گوید: با توجه به منازعاتى که در میان سلف وجود داشت، هیچ گاه یکدیگر را تکفیر نمى کردند.

ابن تیمیه در ادامه به نکته جالبى اشاره مى کند: در زمان خلافت على بن ابى طالب (ع) عده اى خروج کردند و امیرمؤمنان و ائمه دین از صحابه و تابعین همگى به نبرد با خوارج پرداختند; با این حال، على بن ابى طالب و دیگر صحابه (به سعد بن ابى وقاص اشاره مى کند) آنان را تکفیر نکردند؛ جنگ مسلمین با خوارج، براى دفع ظلم و بغى آنان بود، نه به دلیل اینکه کافر بودند; به همین علت صحابه در جنگ با آنان احکام جنگ با کفار را جارى نکردند. وى مى گوید: «فقاتلهم لدفع ظلمهم و بغیهم لا لأنهم کفار ولهذا لم یُسبِ حرمیهم و لم یغنم اموالهم».[۵۴]

ابن قیم جوزى (م۷۵۱) دومین شخصیت علمى از دیدگاه سلفى ها و شاگرد ابن تیمیه در کتاب الطرق الحکمیه مى گوید:فرد فاسق از نظر خود، که محتاط در دین خود باشد، شهادت او صحیح است; هرچند محکوم به فسق است. ]در ادامه مى افزاید [:ما آنها را تکفیر نمى کنیم; مانند گروه هاى معروف به اهل الاهواء، رافضه­ها، خوارج و معتزله. [۵۵]

شیخ الاسلام تقى الدین سُبکى (م ۷۵۴هـ.ق) مى گوید: تکفیر یک فرد مؤمن بسیار مشکل است. آن کس که در دل ایمان دارد، تکفیر بدعت گزاران را کار خطرناکى مى شمارد. آنگاه که بگویند: لا اله الاّ الله محمد رسول الله.[۵۶]

او یادآور شد: بسیاری از تکفیرهایی که توسط برخی صورت گرفته است، بخاطر یکسری مسائل کلامی بوده است که هیچکدام نه در عصر رسالت مطرح بوده و نه حتی در دوره خلفاء. عواملی که در قرون گذشته موجبات تکفیر بوده است.

قدیم با حادث بودن کلام خدا:[۵۷] ؛  آیا افعال بندگان، مخلوق خداست یا مخلوق خود بندگان است؟[۵۸] آیا صفات خبرى (یدالله) بر همان معناى لغوى حمل مى شوند یا معناى دیگرى دارند؟[۵۹] رؤیت الله در آخرت[۶۰] این نوع مسائل که همگى زائیده بحث هاى مدارس کلامى است، سبب شده است چماق تکفیر بر فَرق مخالف فرود آید; درحالى که پذیرش اسلام در عصـر پیامبر (ص)، در گرو اعتقاد به این مسائل نبوده است; چنان که به تفصیل بیان شد.

فهرست منابع

  • قرآن کریم.
  • نهج البلاغه، شریف رضى، ترجمه فیض الاسلام، تهران، ۱۳۶۶ش.
  • ابنتیمیه، مجموع الفتاوى، مدینه: مجمع الملک فهد، ۱۴۱۶ق.
  • ابن جوزى، المنتظم، دارالکتب العالمیه، ۱۹۹۲م.
  • ابن حزم، الفصل فى الملل والاهواء والنحل، بیروت: دارالکتب، بى تا.
  • ابن شاذان، الایضاح، تحقیق سید جلال الدین محدث ارموى، دانشگاه تهران، ۱۳۶۳ش.
  • ابن فارس، معجم مقاییس اللغه، مکتب الاعلام الاسلامى، ۱۴۰۴ق.
  • ابن عساکر، تبیین کذب المفترى، چ۳، بیروت: دارالکتب العربى، ۱۴۰۴ق.
  • ابن ماجه، سنن، قاهره: دار احیاء الکتب العربیه، ۱۳۷۲ق.
  • ابن منظور، لسان العرب، بیروت: دارالفکر، ۱۴۱۴ق.
  • أبى داود، سنن، شماره ۴۶۸۷، کتاب السنه، انتشارات دارالفکر، بى تا.
  • أحمد، مسند، بیروت: دارالفکر، بى تا.
  • أشعرى، مقالات الاسلامین، منشورات فرانس اشتاینر، ۱۹۸۰م.
  • انصارى، کتاب طهارت، قم: مؤسسه آل البیت:، بى تا.
  • ایجى، المواقف، بیروت: عالم الکتب، بى تا.
  • بخارى، صحیح، بیروت: دارالفکر، ۱۴۰۱ق.
  • بغدادى، عبدالقادر، الفرق بین الفرق، بیروت: دارالمعرفه، بى تا.
  • بغوی ، شرح السنه، بیروت: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۴ق.
  • تفتازانى، شرح مقاصد، قم:انتشارات شریف رضى، ۱۳۷۱ش.
  • حرّعاملى، وسائل الشیعه، قم: مؤسسه آل البیت:، بى تا.
  • خوئى، کتاب طهارت، قم: مؤسسه آل البیت:، بى تا.
  • امام خمینى، کتاب طهارت، نجف: مطبعه آداب.
  • راغب اصفهانى، مفردات، دارالقلم الشامیّه، ۱۴۱۲ق.
  • سبحانى، جعفر، بحوث فى الملل والنحل، قم: مؤسسه امام صادق۷، ۱۳۹۱.
  • سبحانی،جعفر، آشنایی با عقائد وهابیان، قم: مؤسسه امام صادق۷
  • سبحانی، آشنایی با فرهنگ و مذاهب اسلامی، قم: مؤسسه امام صادق ۷
  • سبحانی، جعفر، منیه الطالبین، قم: مؤسسه الامام الصادق۷ ۱۳۹۱
  • سبکى، طبقات الشافعیه، قاهره: دار احیاء الکتب العربیه، بى تا.
  • شافعى، کتاب الاُمّ، بیروت: دار احیاء التراث العربى، ۱۴۲۰ق.
  • شعرانى، الیواقیت والجواهر، قاهره: شرکه ومکتبه ومطبعه مصطفى البابى الحلبى واولاده، ۱۳۷۸ق.
  • شهرستانى، الملل والنحل، بیروت: دارالمعرفه، ۱۴۱۶ق.
  • شهرستانی ، نهایه الاقدام فى علم الکلام، بى جا، بى نا، بى تا.
  • طباطبایى، سیدکاظم، العروه الوثقى، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ق.
  • طبرانى، المعجم الاوسط، دارالحرمین، ۱۴۱۵ق.
  • طبرانی، المعجم الکبیر، بیروت: داراحیاء التراث، ۱۴۰۴ق.
  • طبرسى، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، تهران: ناصر خسرو، ۱۳۷۲ش.
  • طبرى، تاریخ الطبرى، بیروت: مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۹ق.
  • غزنوى، اصول الدین، بیروت: دارالبنائر الاسلامیه، ۱۴۱۹ق.
  • فاضل اصفهانى، کشف اللثام، قم: جامعه مدرسین، ۱۴۱۶ق.
  • فاضل مقداد، ارشاد الطالبین، قم: کتابخانه آیت الله مرعشى(رحمه الله)، ۱۴۰۵ق.
  • فاضل نراقى، مستند الشیعه، قم: مؤسسه آل البیت:، ۱۴۱۵ق.
  • فخر رازى، التفسیر الکبیر، تهران: دارالکتب العلمیه، بى تا.
  • فخررازی ، تفسیر مفاتیح الغیب، بیروت: داراحیاء التراث العربى، بى تا.
  • فخررازی ، محصّل افکار المتقدمین والمتأخرین، بیروت: دارالکتب العربى، ۱۴۰۴ق.
  • فراهیدى، کتاب العین، قم: دارالهجره، ۱۴۰۵ق.
  • فیومى، مصباح المنیر، قاهره: محمد على صبیح واولاده، ۱۳۴۷ق.
  • قاضى عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، بیروت: داراحیاء التراث العربى، ۱۴۲۲ق.
  • قاضى عیاض، الشفاء، بى جا، مکتبه الفارابى، ۱۴۰۷ق.
  • کلینى، کافى، تهران: دارالکتب الاسلامیه، ۱۴۰۷ق.
  • مجلسى، بحارالأنوار، بیروت: مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.
  • محقق اردبیلى، مجمع الفائده والبرهان، قم: جامعه مدرسین، ۱۴۱۳ق.
  • محقق همدانى، مصباح الفقیه، چاپ سنگى، ۱۳۴۷ق.
  • مسلم، صحیح، دارالفکر، بى تا.
  • نجفى، جواهر الکلام، بیروت: داراحیاء التراث العربى، ۱۴۰۴ق.
  • نسائى، سنن، بیروت: دارالکتب، ۱۴۱۱ق.
  • نووى، شرح نووى بر صحیح، بیروت: داراحیاء التراثالعربى، بى تا.
  • یعقوبى، تاریخ یعقوبى، بیروت: دارصادر، بى تا.

[۱]  صحیح مسلم، ۸/۲۲، کتاب البر والصله والآداب.

[۲] صحیح مسلم، ج۱، ص۶۷، باب «تحریم قتل الکافر بعد أن قال لا اله الاّ الله»، دارالفکر، بیروت; صحیح البخارى، ج۸، ص۳۶، کتاب الدیات؛  فخر رازى، التفسیر الکبیر، ج ۲۸، ص ۱۴۱.

[۳] کلینى، کافى، ج ۱، ص ۱۳۵، دارالحدیث.

[۴] مسند احمد، ج۳، ص۴; مسند أبى یعلى، ج۲، ص ۳۹۱

[۵]  . نهج البلاغه، خطبه ۱۲۷، حضرت این خطبه را قبل از جنگ نهروان در سال ۳۷ هجرى ایراد فرمود.

[۶] تغابن: ۲

[۷] ایجى، المواقف، ص ۳۸۴؛  تفتازانى، شرح مقاصد، ج ۵، ص ۱۷۷، ۲۱۲ و ۲۱۴

[۸] الاخلاص: ۱-۴.

[۹] رعد: ۱۶.

[۱۰] مائده: ۱۱۰.

[۱۱] زخرف: آیه ۹.

[۱۲]  سبحانی ، جعفر، آشنایی با عقاید و مذاهب اسلامی، جلد: ۱، صفحه: ۲۶۲.

[۱۳] سبحانی، جعفر، آشنایی با عقاید وهابیان  ص ۲۸۴.

[۱۴] سبحانی، جعفر، منیه الطالبین فی تفسیر القرآن المبین ج۱۹، ص ۴۹۷؛ جلد: ۲۶، صفحه: ۴۲۹.

[۱۵] اعراف: ۱۵۷.

[۱۶] بقره:  ۶۲.

[۱۷]  . مجلسى، بحارالانوار، ج ۶۵، ص ۲۴۴

[۱۸] انفال ۲

[۱۹] روم: ۱۰

[۲۰] بقره: ۲۷۷

[۲۱] طه : ۱۱۲

[۲۲] حجرات: ۹

[۲۳] توبه: ۱۱۹.

[۲۴]. بخارى، صحیح، از کتاب الایمان، ج۱، ص۱۱; مسلم، صحیح، ج۷، ص۱۲۱، باب فضل على۷; ابن ماجه، سنن، ج۱، ص۲۷

[۲۵] کلینى، کافى، ج۲، ص۲۸۵، حدیث ۲۲، چاپ تصحیح غفارى

[۲۶] حجرات : ۱۴

[۲۷]. محقق اردبیلى، مجمع الفائده والبرهان، ج۳، ص۱۹۹.

[۲۸]. فاضل اصفهانى، کشف اللثام، ج۱، ص۴۰۲.

[۲۹]. فاضل نراقى، مستند الشیعه، ج۱، ص ۲۰۷.

[۳۰]. نجفى، جواهر الکلام، ج۶، ص۴۹.

[۳۱]. سید یزدى، العروه الوثقى، ج۱، ص۶۷، قسم ۸ ، الکافر بأقسامه حتى المرتد بقسمیه، انتشارات الاعلمى، ۱۴۰۹ق.

[۳۲] خوئى، کتاب طهارت، ج ۲، ص ۸۶.

[۳۳].ابن تیمیه، مجموع الفتاوى، ج۱۲، ص ۴۶۶.

[۳۴]   خویی، ابوالقاسم ، التنقیح (تقریر درس آیت اللّٰه خوئى): ، ج ۱، ص ۸۱-۸۳

[۳۵] صحیح مسلم به شرح نووى، ج ۷، ص ۲۳۲ و کافى، ج ۴، ص ۱۲۷، حدیث ۵.- آشنایی با عقاید و مذاهب اسلامی ج۱، ص۳۰۰.

[۳۶]  . ایجى، المواقف، ص ۳۹۲.

[۳۷]. ابن شاذان، ایضاح، ص ۲۰۸، انتشارات اعلمى.

[۳۸]. نجفى، جواهر الکلام، ج ۴، ص ۸۳، دارالکتب الاسلامیه.

[۳۹]. همان، ج ۳۰، ص ۹۷.

[۴۰]. شیخ انصارى، کتاب طهارت، ج ۲، ص۳۵۱.

[۴۱]. امام خمینى، کتاب طهارت، ج ۳، ص۳۱۷ و ۶۳۵.

[۴۲]. خوئى، کتاب طهارت، ج ۲، ص ۸۶.

[۴۳]. ابن حزم، الفِصل فى الملل والاهواء والنحل، ج۲، ص۲۶۷.

[۴۴]. شعرانى، الیواقیت والجواهر، ص ۵۰.

[۴۵]. بغوى، شرح السنه، ج۱، ص۹۶.

[۴۶]. قاضى عیاض، الشفاء، ص ۲۷۸.

[۴۷]. شهرستانى، نهایه الاقدام فى علم الکلام، ص ۴۷۲.

[۴۸]. ابن عساکر، تبیین کذب المفترى، ص ۴۰۵، چاپ سوم، ۱۴۰۴.

[۴۹]. غزنوى، اصول الدین، ص ۳۰۱-۳۰۴.

[۵۰]. فخر رازى، محصّل افکار المتقدمین والمتاخرین، ص ۳۵۰.

[۵۱]. شرح نووى بر صحیح مسلم، ج۱، ص۱۳۴.

[۵۲]. ابن تیمیه، مجموع الفتاوى، ج۳، ص۲۸۳.

[۵۳]. بخارى، صحیح، ج ۱، ص ۲۴ و ۳۵.

[۵۴]. ابن تیمیه، مجموع الفتاوى، ج ۳، ص ۲۷۸ ـ ۲۹۲.

[۵۵]. ابن قیم جوزى، الطرق الحکمیه، ص۱۴۶-۱۴۷ طریق السادس عشر «الحکم بشهاده الفساق» مکتبه دارالبیان، بیروت.

[۵۶]. شعرانى، الیواقیت والجواهر، ص ۵۳۰.

[۵۷]. تاریخ طبرى، ج۸، ص۶۳۷، حوادث سال هاى ۲۱۸.

[۵۸]. اشعرى، مقالات الاسلامیین، ص۲۹۲; جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج ۳، ص۴۷۲.

[۵۹]. اشعرى، مقالات الاسلامین، ص۱۵۵-۱۵۶; جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج۳، ص۴۴۳.

[۶۰]. قاضى عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، ص ۱۵۵، داراحیاء التراث العربى; جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج۳، ص۴۵۴.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *