زمان انتشار : ۲۵ مهر ,۱۳۹۹ | ساعت : ۱۵:۳۰ | کد خبر : 205699 |

شفقناقم- آخرین شعله های زندگانی پیامبر اعظم (ص) به قلم حضرت آیت الله العظمی سبحانی این گونه روایت شده است:

نامه ای که نوشته نشد
آخرین روزهای زندگانی پیامبر از فصول بسیار حساس و دقیق تاریخ اسلام می باشد. اسلام و مسلمانان در آن روزها ، ساعات دردناکی را می گذراندند . مخالفت علنی برخی از صحابه ، و سرپیچی آنان از شرکت در سپاه اسامه ، حاکی از یک سلسله فعالیتهای زیرزمینی و تصمیم جدی آنان بود ، که پس از درگذشت پیامبر ، حکومت و فرمانروائی و امور سیاسی اسلام را قبضه کنند ، و جانشین رسمی پیامبر را که در روز « غدیر » تعیین گردیده بود ، عقب بزنند .
پیامبر نیز از منویات آنان به طور اجمال آگاه داشت . از اینرو ، برای خنثی کردن فعالیت آنان اصرار می ورزید که تمام سران صحابه در سپاه اسامه شرکت کنند ، و هر چه زودتر سرزمین مدینه را به قصد نبرد با رومیان ترک گویند. ولی بازیگران صحنه سیاست ، برای اجراء نقشه های خود، به عللی از شرکت در سپاه اسامه اعتذار جسته و حتی سپاه را از حرکت بازداشتند ، تا روزی که پیامبر اسلام درگذشت . و سرانجام پس از شانزده روز توقف و معطلی بر اثر انتشار وفات پیامبر ، دومرتبه به مدینه بازگشتند . آنچه منظور پیامبر بود که در روز وفات وی ، سرزمین مدینه از رجال سیاسی و مزاحم ـ که ممکن است برضد جانشین بلافصل وی دست به تحریکات بزنند ـ خالی باشد ، جامه عمل نپوشید . آنان نه تنها مدینه را ترک نگفتند ، بلکه کوشش کردند که جلو هر نوع فعالیت و کاری را که مربوط به تحکیم موقعیت امیرمؤمنان علی ( علیه السلام ) ، وصی بلافصل وی باشد ، بگیرند و به عناوین مختلفی پیامبر را از مذاکره و گفتگو پیرامون این موضوع منصرف سازند .

پیامبر از حرکات و فعالیتهای سرّی برخی دختران آنان ـ که از همسران خود وی به شمار می رفتند ـ آگاه گردید ؛ و با تبی شدید ، وارد مسجد شد و در کنار منبر ایستاد ، با صدائی بلند ، بطوری که صدای وی از بیرون مسجد شنیده می شد ، رو به مردم کرد و گفت :
« أیها النّاس سعرت النار ، و اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم و إنّی والله ما تمسکون علی بشیء ، إنّی لم أحلّ إلاّ ما أحلّ القرآن و لم أحرم إلاّ ما حرّم القرآن » .
ای مردم ! آتش ( فتنه ) برافروخته شده ، و فتنه مانند پاره های شب تاریک ، روی آورده ، و شما هیچ نوع دستاویزی برضد من ندارید . من حلال نکردم مگر آنچه را که قرآن حلال نموده و تحریم ننمودم ، مگر آنچه را که قرآن ، آن را تحریم نموده است .
این جمله حاکی از نگرانی شدید پیامبر از آینده و سرنوشت اسلام پس از درگذشت وی بود . مقصود از آتشی که می فرماید « شعله ور شد » کدام آتش است ؟ ! آیا جز آتش فتنه و افتراق و دودستگی است که در کمین مسلمانان قرار گرفته بود ، و پس از درگذشت پیامبر شعله ور گردید و زبانه کشید و هنوز که هنوز است شعله های آن خاموش نگشته و در حال اشتعال است ؟ !

قلم و دوات بیاورید تا نامه ای بنویسم
پیامبر گرامی از فعالیت هائی که در خارج از خانه او برای قبضه کردن موضوع خلافت انجام می گرفت ، آگاه بود . از اینرو ، برای پیشگیری از انحراف مسأله خلافت از محور اصلی خود و جلوگیری از بروز اختلاف و دودستگی ، تصمیم گرفت که موقعیت خلافت امیرمؤمنان ، و اهل بیت خود را به طور کتبی تحکیم کرده ، سندی زنده پیرامون موضوع خلافت به یادگار بگذارد .
از این جهت ، روزی که سران صحابه برای عیادت آمده بودند ، کمی سر به زیر افکند و مقداری فکر کرد ؛ سپس رو به آنان نمود و فرمود کاغذ و دواتی برای من بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم ! که پس از آن گمراه نشوید . در این لحظه ، خلیفه دوم سکوت مجلس را شکست و گفت : بیماری بر پیامبر غلبه کرده ، قرآن پیش شما است ، کتاب آسمانی ما را کافی است .
نظر خلیفه مورد گفتگو قرار گرفت . گروهی با وی مخالفت کرده گفتند حتماً باید دستور پیامبر اجرا گردد . بروید قلم و کاغذی بیاورید تا آنچه مورد نظر او است ، نوشته شود ، و برخی جانب خلیفه را گرفتند و از آوردن قلم و دوات جلوگیری کردند . پیامبر ، از اختلاف و سخنان جسارت آمیز آنان سخت ناراحت شد و گفت برخیزید و خانه را ترک کنید .
ابن عباس ، پس از نقل این واقعه می گوید : بزرگترین مصیبت برای اسلام این بود که اختلاف و مجادله گروهی از صحابه ، مانع از آن شد که پیامبر نامه مورد نظر خود را بنویسد

هدف از نامه چه بود ؟ !
ممکن است سؤال شود : نامه ای که پیامبر می خواست بنویسد پیرامون چه موضوعی بوده است ؟ پاسخ این سؤال روشن است ، زیرا هدف پیامبر ، چیزی جز تحکیم وصایت و خلافت امیرمؤمنان ، و لزوم پیروی از اهل بیت خود نبود و این مطلب از ملاحظه حدیث « ثقلین » ، که مورد اتفاق جامعه محدثان از اهل تسنن و شیعه است ؛ به دست می آید . زیرا درباره نامه ای که می خواست بنویسد ، چنین فرمود : این نامه را برای آن می نویسم که پس از من گمراه نشوید و در حدیث « ثقلین » ، عین همین جمله را آورده ؛ و علت پیروی از کتاب و اهل بیت خود را این دانسته که پیروی از این دو « ثقل » ، سبب می شود که هیچ گاه گمراه نشوید . اینک متن حدیث ثقلین :
« إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثِّقْلَیْنِ ما إنْ تَمَسَّکْتُم بِهِما لَن تَضِلّوا ؛ کِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی » . من در میان شما ، دو چیز گرانبها می گذارم ، تا از آن دو پیروی می نمایید هرگز گمراه نمی شوید. این دو چیز گرانبها عبارتند از : کتاب خدا ( قرآن ) و عترت و اهل بیت من .

آیا با ملاحظه الفاظ این دو حدیث و تشابهی که میان آنها حکمفرماست ، نمی توان حدس قطعی زد که هدف پیامبر از خواستن قلم و کاغذ ، نوشتن مضمون حدیث ثقلین ، و یا قدری هم بالاتر از آنچه حدیث ثقلین آن را می رساند ؛ بوده است و آن همان ، تحکیم ولایت و وصایت وصیّ بلافصل خود بود که در هیجدهم ذی الحجه ، در نقطه افتراق حجاج عراقی و مصری و حجازی ( غدیرخم ) بطور شفاهی اعلام گردید .

آخرین وداع با یاران
پیامبر ، در طول بیماری خود گاه بیگاهی به مسجد می آمد و با مردم نماز می گزارد و برخی از موضوعات را تذکر می داد .
در یکی از روزهای بیماری ، در حالی که سرش را با پارچه ای بسته بود و علی ( علیه السلام ) و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند و پاهایش بر زمین کشیده می شد ؛ وارد مسجد شد ، و روی منبر قرار گرفت و شروع به سخن فرمود و گفت : مردم ! وقت آن رسیده است که من از میان شما غائب گردم . اگر به کسی وعده ای داده ام آماده ام انجام دهم ، و هرکس طلبی از من دارد بگوید تا بپردازم . در این موقع مردی برخاست و عرض کرد چندی قبل به من وعده دادید که اگر ازدواج کنم ، مبلغی به من کمک کنید . پیامبر فوراً به فضل دستور داد ، که مبلغ مورد نظر او را بپردازد و از منبر پائین آمد و به خانه رفت . سپس روز جمعه سه روز پیش از وفات خود ، بار دیگر به مسجد آمد ، و شروع به سخن نمود و در طی سخنان خود فرمود : هر کسی حقی بر گردن من دارد برخیزد و اظهار کند ، زیرا قصاص در این جهان آسانتر از قصاص در روز رستاخیز است .
در این موقع ، سواده بن قیس برخاست و گفت : موقع بازگشت از نبرد « طائف » ، در حالی که بر شتری سوار بودید ، تازیانه خود را بلند کردید که بر مرکب خود بزنید اتفاقاً تازیانه بر شکم من اصابت کرد . من اکنون آماده گرفتن قصاصم .
درخواست پیامبر ، یک تعارف اخلاقی نبود بلکه جداً مایل بود حتی یک چنین حقوقی را که هرگز مورد توجه مردم قرار نمی گیرد جبران نماید . پیامبر دستور داد ، بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند . سپس پیراهن خود را بالا زد تا « سواده » قصاص کند . یاران رسول خدا با دلی پرغم و دیدگانی اشک بار و گردنهائی کشیده و ناله هائی جانگداز منتظرند که جریان به کجا خاتمه می پذیرد . آیا « سواده » واقعاً از درِقصاص وارد می شود ؟ ناگهان دیدند سواده بی اختیار شکم و سینه پیامبر را می بوسد . در این لحظه ، پیامبر او را دعا کرده ، گفت : خدایا ! از « سواده » بگذر همان طور که او از پیامبر اسلام درگذشت .
. اَلقِصاصُ فی دارِ الدُنیا اَحَبُّ اِلیَّ مِنَ القِصاصِ فی دارالاخرهِ .

آخرین شعله های زندگی
اضطراب و دلهره سراسر « مدینه » را فراگرفته بود . یاران پیامبر با دیدگانی اشکبار ، و دلهائی آکنده از اندوه دور خانه پیامبر گرد آمده بودند ، تا از سرانجام بیماری پیامبر آگاه شوند . گزارشهائی که از داخل خانه به بیرون می رسید ، از وخامت وضع مزاجی آن حضرت حکایت می کرد ؛ و هر نوع امید به بهبودی را از بین می برد و مطمئن می ساخت که جز ساعاتی چند ، از آخرین شعله های نشاط زندگی پیامبر باقی نمانده است .
گروهی از یاران آن حضرت علاقمند بودند که از نزدیک رهبر عالیقدر خود را زیارت کنند ، ولی وخامت وضع پیامبر اجازه نمی داد در اطاقی که وی در آن بستری گردیده بود ؛ جز اهل بیت وی ، کسی رفت و آمد کند .
دختر گرامی و یگانه یادگار پیامبر ، فاطمه ( علیه السلام ) ، در کنار بستر پدر نشسته بود ، و بر چهره نورانی او نظاره می کرد . او مشاهده می نمود که عرق مرگ ، بسان دانه های مروارید ، از پیشانی و صورت پدرش سرازیر می گردد . زهرا ( علیه السلام ) ، با قلبی فشرده و دیدگانی پر از اشک و گلوی گرفته ، شعر زیر را که از سروده های ابوطالب درباره پیامبر عالیقدر بود ، زمزمه می کرد و می گفت :
وابیض یستسقی الغمام بوجهه * * * ثمال ایتامی عصمه للارامل :
چهره روشنی که به احترام آن ، باران از ابر درخواست می شود ، شخصیتی که پناهگاه یتیمان و نگهبان بیوه زنان است . در این هنگام ، پیامبر دیدگان خود را گشود ، و با صدای آهسته به دختر خود فرمود : این شعری است که ابوطالب درباره من سروده است ؛ ولی شایسته است به جای آن ، آیه زیر را تلاوت نمایید ؛ « محمد پیامبر خدا است و پیش از او پیامبرانی آمده اند و رفته اند . آیا هرگاه او فوت کند و یا کشته شود ، به آئین گذشتگان خود باز می گردید ؟ هرکس به آئین گذشتگان خود بازگردد خدا را ضرر نمی رساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش می دهد . »

پیامبر با دختر خود سخن می گوید :
تجربه نشان می دهد که عواطف در شخصیتهای بزرگ ، بر اثر تراکم افکار و فعالیتهای زیاد ، نسبت به فرزندان خود کم فروغ می گردد . زیرا اهداف بزرگ و افکار جهانی آنچنان آنان را به خود مشغول می سازد که دیگر عاطفه و علاقه به فرزندان ، مجالی برای بروز و ظهور نمی یابد ؛ ولی شخصیتهای بزرگ معنوی و روحانی از این قاعده مستثنی هستند . آنان با داشتن بزرگترین اهداف و ایده های جهانی و مشاغل روزافزون ، روح وسیع و روان بزرگی دارند ، که گرایش به یک قسمت ، آنها را از قسمت دیگر باز نمی دارد .
علاقه پیامبر به یگانه فرزند خود ، از عالیترین تجلی عواطف انسانی بود تا آنجا که پیامبر هیچگاه بدون وداع با دختر خود ، مسافرت نمی کرد و هنگام مراجعت از سفر قبل از همه به دیدن او می شتافت . در برابر همسران خود ، از وی احترام شایسته ای به عمل می آورد ، و به یاران خود می فرمود :
« فاطمه پاره تن من است . خشنودی وی خشنودی من ، و خشم او خشم من
است »
دیدارِ زهرا ، او را به یاد پاکترین و عطوفترین زنان جهان ، « خدیجه » می انداخت که در راه هدف مقدس شوهر ، به سختیهای عجیبی تن داد و ثروت و مکنت خود را در آن راه بذل نمود .
در تمام روزهائی که پیامبر بستری بود ، فاطمه ( علیه السلام ) در کنار بستر نشسته و لحظه ای از او دور نمی شد . ناگاه پیامبر به دختر خود اشاره نمود که با او سخن بگوید . دختر پیامبر قدری خم شد و سر را نزدیک پیامبر آورد . آنگاه پیامبر با او به طور آهسته سخن گفت . کسانی که در کنار بستر پیامبر بودند ، از حقیقت گفتگوی آنها آگاه نشدند . وقتی سخن پیامبر به پایان رسید ، زهرا سخت گریست و سیلاب اشک از دیدگان او جاری گردید . ولی مقارن همین وضع ، پیامبر بار دیگربه او اشاره نمود و آهسته با او سخن گفت . این بار زهرا با چهره ای باز و قیافه ای خندان و لبان پرتبسم سر برداشت . وجود این دو حالت متضاد در وقت مقارن ، حضار را به تعجب واداشت . آنان از دختر پیامبر خواستند که از حقیقت گفتار پیامبر آگاهشان سازد ، و علت بروز این دو حالت مختلف را ، برای آنان روشن سازد . زهرا فرمود : من راز رسول خدا را فاش نمی کنم .
پس از درگذشت پیامبر ، زهرا ( علیه السلام ) روی اصرار « عائشه » ، آنان را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود : پدرم در نخستین بار مرا از مرگ خود مطلع نمود و اظهار کرد که من از این بیماری بهبودی نمی یابم . برای همین جهت به من ، گریه و ناله دست داد ، ولی بار دیگر به من گفت که تو نخستین کسی هستی که از اهل بیت من ، به من ملحق می شوی . این خبر به من نشاط و سرور بخشید ، فهمیدم که پس از اندکی به پدر ملحق می گردم
در آخرین لحظه های زندگی ، چشمان خود را باز کرد و گفت : برادرم را صدا بزنید تا بیاید در کنار بستر من بنشیند . همه فهمیدند که مقصودش علی است . علی
در کنار بستر وی نشست ، ولی احساس کرد که پیامبر می خواهد از بستر برخیزد . علی پیامبر را از بستر بلند نمود و به سینه خود تکیه داد
چیزی نگذشت که علائم احتضار ، در وجود شریف او پدید آمد . شخصی از ابن عباس پرسید ، پیامبر در آغوش چه کسی جان سپرد . ابن عباس گفت : پیامبر گرامی در حالی که سر او در آغوش علی بود ، جان سپرد . همان شخص افزود که عایشه مدعی است که سر پیامبر بر سینه او بود که جان سپرد . ابن عباس گفته او را تکذیب کرد و گفت : پیامبر در آغوش علی ( علیه السلام ) جان داد . و علی و برادر من ، « فضل » او را غسل دادند .
امیر مؤمنان ، در یکی از خطبه های خود به این مطلب تصریح کرده می فرماید :« وَلَقَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ( صلّی الله علیه وآله ) وَ إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَی صَدْرِی . . . وَلَقَدْ وُلِّیتُ غُسْلَهُ ( صلّی الله علیه وآله ) وَالْمَلاَئِکَهُ أَعْوَانِی . . . » .
پیامبر در حالی که سر او بر سینه من بود ، قبض روح شد . من او را در حالی که فرشتگان مرا یاری و کمک می کردند ، غسل دادم .
گروهی از محدثان نقل می کنند که آخرین جمله ای که پیامبر در آخرین لحظات زندگی خود فرمود ، جمله « لا ، مع الرفیق الاعلی » بوده است . گویا فرشته وحی او را در موقع قبض روح ، مخیّر ساخته است که بهبودی یابد و بار دیگر به این جهان بازگردد ؛ و یا پیک الهی ، روح او را قبض کند و به سرای دیگر بشتابد . وی با گفتن جمله مزبور ، به پیک الهی رسانیده است که می خواهد به سرای دیگر بشتابد و با کسانی که در آیه زیر به آنها اشاره شده ، بسر ببرد . ؛ آنان با کسانی هستند که خداوند بر آنها نعمت بخشیده ؛ از پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان ، و اینها چه نیکو دوستان و رفیقانی هستند . پیامبر این جمله را فرمود و دیدگان و لبهای وی روی هم افتاد.

روز رحلت
روح مقدس و بزرگ آن سفیر الهی ، نیمروزِ دوشنبه در ۲۸ ماه صفر ، به آشیان خلد پرواز نمود . آنگاه پارچه ای یمنی بر روی جسد مطهر آن حضرت افکندند و برای مدت کوتاهی درگوشه اتاق گذاردند . شیون زنان و گریه نزدیکان پیامبر ، مردم بیرون را مطمئن ساخت ، که پیامبر گرامی درگذشته است . چیزی نگذشت که خبر رحلت وی در سرتاسر شهر انتشار یافت .
خلیفه دوم ، روی عللی ، در بیرون خانه فریاد زد که پیامبر فوت نکرده و بسان موسی پیش خدای خود رفته است ؛ و بیش از حد در این موضوع پافشاری می نمود و نزدیک بود که گروهی را با خود همرأی سازد . در این میان ، یک نفر از یاران رسول خدا این آیه را بر او خواند : (أَفَإِیْن مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ . . . ) محمد پیامبریست که پیش از او پیامبرانی آمده اند و رفته اند . آیا هرگا بمیرد و یا کشته شود ، عقب گرد می نمایید ؟ وی با شنیدن این آیه ، دست از مدعای خود برداشت و آرام گرفت .
امیرمؤمنان جسد مطهّر پیامبر را غسل داد و کفن کرد ، زیرا پیامبر فرموده بود که نزدیکترین فرد مرا غسل خواهد داد ، و این شخص جز علی ، کسی نبود . سپس چهره او را باز کرد ، و در حالی که سیلاب اشک از دیدگان او جاری بود ؛ این جمله ها را گفت : پدر و مادرم فدای تو گردد ، با فوت تو ریشه نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها ـ که هرگز با مرگ کسی بریده نمی شود ـ قطع گردید .

اگر نبود که ما را به شکیبائی در برابر ناگواریها دعوت فرموده اید ، آنچنان در فراق تو اشک می ریختم که سرچشمه اشک را می خشکانیدم ، ولی حزن و اندوه ما در این راه پیوسته است و این اندازه در راه تو بسیار کم است ، و جز این چاره نیست . پدر و مادرم فدای تو باد ما را در سرای دیگر بیاد آر و در خاطر خود نگاهدار .

نخستین کسی که بر پیامبر نماز گزارد ، امیرمؤمنان بود . سپس یاران پیامبر ، دسته دسته بر پیکر او نماز گزاردند و این مراسم تا ظهر روز سه شنبه ادامه داشت . و سپس تصمیم بر این شد که جسد مطهر پیامبر را در همان حجره ای که درگذشته بود ، به خاک بسپارند . قبرِ آنحضرت ، به وسیله ابوعبیده جراح و زید بن سهل آماده گردید و مراسم دفن به وسیله امیرمؤمنان به کمک فضل و عباس انجام گرفت .
سرانجام ، آفتاب زندگی شخصیتی که با فداکاریهای خستگی ناپذیر خود ، سرنوشت بشریت را دگرگون ساخت و صفحات نوین و درخشانی از تمدن به روی انسانها گشود ، غروب نمود .
انتخاب شفقنا / به قلم حضرت آیت الله جعفر سبحانی / شعبان ۱۳۹۰ برابر مهرماه ۱۳۴۹

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *